به وبلاگ گروهی ما خوش آمدید- نوشتن برای عموم در این خانه آزاد است - منتظر یاداشتهای زیبای شما هستیم

   

<< January 2012 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
01 02 03 04 05 06 07
08 09 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31

من گنگِ خوابدیده و عالم، تمام کر\\\\\\\\ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش


If you want to be updated on this weblog Enter your email here:



rss feed


وب نوشته های حبیب قاضی عسگر

سروده های فروغ فرخ زاد
با صدای فروغ فرخ زاد

آيه های زمینی
عروسک کوکی
فتح باغ
غزل۳ - م.اميد
تولدی دیگر
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۱
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۲
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۳
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۴


سروده های فروغ فرخ زاد
با صدای خسرو شکیبایی

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
هدیه
تولدی دیگر ۱
تولدی دیگر ۲
پرنده مردنی است
آفتاب می شود
به علی گفت مادرش روزی ۱
به علی گفت مادرش روزی ۲
به علی گفت مادرش روزی ۳
به علی گفت مادرش روزی ۴
به علی گفت مادرش روزی ۵
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۱
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۲
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۳
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۴
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۵
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۶
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۷
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۸
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۹
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۱۰
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ۱۱
ترانه ی نگاه کن


سروده های سهراب سپهری
با صدای خسرو شکیبایی

منظومه ی مسافر
منظومه ی مسافر سهرابِ قشنگ
منظومه ی مسافر سهرابِ حماسه ۱
منظومه ی مسافر سهرابِ حماسه ۲
منظومه ی مسافر سهرابِ حماسه ۳
منظومه ی مسافر سهرابِ هفت ساله
منظومه ی مسافر سهرابِ روشن ۱
منظومه ی مسافر سهرابِ روشن ۲
منظومه ی مسافر سهرابِ تغزل
منظومه ی مسافر سهرابِ مسافر
آب
واحه یی در لحظه
غربت
جنبش واژه ی زیست
سایبان آرامش ما،ماییم ۱
سایبان آرامش ما،ماییم ۲
سایبان آرامش ما،ماییم ۳
به باغ هم سفران
ترانه ی رگِ پنهان
ترانه ی سهراب
ترانه ی صدا کن مرا


: یاد ایام
آتش دل - جلال تاج اصفهاني
اشك من - اكبرگلپايگاني
عزيز بشين به كنارم - سيمابينا
بازگشته - دلكش
به دنبال دل - حميرا
بسوزان - سيمين غانم
چه شود گر فكني - روح انگيز
آنكه دلم را - مهستي
عاشق شدم من - عهديه
عاشق شدن فايده نداره - كوروس سرهنگ زاده
عاشقم من - دلكش
عاشقه - گيتي
اشك من هويدا شد - مرضيه
از تو تنها شدم - سيمين غانم
بيدل - ملوك ضرابي
بي خبر - عبدالعلي وزيري
بت چين - شجريان
داره ميسوزه تنم - گيتي
الهه ناز - بنان
زمانه ما - الهه
فريب - الهه
هستي - بنان
هوس ميكده - اكبرگلپايگاني
خدا كنه خوابم نبره - مرضيه
مرا ببوس - گل نراقي
مهمانت كنم - دلكش
ميناي شكسته - مرضيه
مرغ سحر - شجريان
نم نم بارونه امشب - فرشته
نرگس مست - قمرالملوك وزيري
نفرين بر مستي - ناصرمسعودي
پيك سحري - پروين
غوغاي ستارگان - پروين
رفتم - هايده
سيمين بري - جمشيدشيباني
سرگشته - حسين قوامي
ستاره مرد - گل نراقي
شب انتظار - داريوش رفيعي
شمع سوزان - عهديه
شد خزان - جواد بديع زاده
تنها با گلها - هايده
زندگي - پوران
امشب شب مهتابه - سيما مافيها
موسم گل - هنگامه اخوان
زندگي - عبدالعلي وزيري

Wednesday, August 23, 2006
و من خیره می شوم به نقطه ای دور مثل دیوانه ها، یا دیوانه ها مثل من....

یادم افتاد به آن پسرک دیوانه ای که عصر ها راه می افتاده در کوچه پس کوچه های شهر و بلند بلند حافظ می خوانده... حالا در این دارالمجالین سرش را تکیه داده به پنجره و با حسرت بیرون را نگاه می کند، انگار تمام عمرش آن بیرون را ندیده است.. وقتی با آن چشمای پر از التماس خیره می شود در چشمانم و قول می دهد که دیگر بلند بلند شعر نخواند و شبها به جای گشتن پی ماه، آسوده و ساکت مثل عاقل ها بخوابد... وقتی که التماس می کند که دکتر مرا مرخص کنید و باز خیره می شود به پشت پنجره.. می فهمم که چقدر دلش برای بلند بلند شعر خواندن میان کوچه ها تنگ است..

اجازه اش را می گیرم که یک ساعتی بتواند در باغ قدم بزند.. از پنجره ی آسایشگاه نگاهش می کنم که بیرون می رود و به دنبال کسی می گردد که آرام برایش شعر بخواند..

وقتی به دیدن آن پیرمرد می روم که سی سال است آنجاست و کسی حتی اسمش را نمی داند.. خیال می کنم که او چقدر راحت می تواند فکر نکند و هیچ ...

وقتی آن دخترک دیوانه می نشیند کنار م و برایش با زبان فرانسه درد و دل می کند و شعر هایش را می خواند.. یادم می افتد به عدالت خدا .. به اینکه روزی باید بگویم در تمام سالهایی که آنها دیوانه بوده اند و از اندیشیدن بی بهره.. من عاقل، بیرون از آنجا، چه اندیشیده ام..؟ چه فکر کرده ام..؟

وقتی خیره می شوم در چهره ی مظلومانه ی آن پسرکی که نمی دانم برای چه آنجاست.. و خودش هم از شدت دارو نای صحبت ندارد.. شرمنده اش می شوم که براستی چه دارم برای گفتن.. چه فکر کرده ام؟!!.. چه اندیشیده ام؟!! ....


Posted at 01:59 am by habib
حرف و حدیث 1  

Friday, January 07, 2005
وداع

 

بشنو !  بشنو بانو ....بشنو صدايم را ...كه آن كه صداي ضجه اش گوش آسمان را پر  كرده است رسول خسته غمگيني نيست ....  بشنو بانو ....بشنو ...اين صداي آخر را بشنو ...اين فصل را با من بخوان باقي فسانه است ...اين فصل را بسيار خواندم عاشقانه است .... بشنو صدايم را ...كه كدام رسول را ديده اي كه التماس كند ...كدام پادشاه كه زانو زند ؟ كدام مرد ...كدام مرد كه كمر خم كند  چهره به چهره باد ...كدام ؟ كدام را ديده اي ؟ و بدان ...آن صدايي كه بارش مدام التماس بود و تو مي شنيدي صداي رسول خسته اي نبود .... بدان بانو ! هيواي من ...! بدان ...مسيح را شنيده اي .؟  پادشاه يهود ...اين صدا را به خاطر بسپار ...براي تمام عمر ...اين صدا را به ياد بسپار ...براي تمام زندگي .......صدايم را بشنو بانو ...." سوال , سوال فقهي بود ..." سهم ارث تو چقدر است از من .....از اين حكومت ...از اين پادشاهي ؟ مي خواهم براي تمام عمرت ...براي تمام زندگيت ...تا ابد ارثي باقي بگزارم ....خطي به يادگار ...خطي ....خراشي ....خراشي بزرگتر از هر چه بر وجودم كندند ....خطي ....: خط خون ...بانو ....

تشنه صدا كردنم ...تشنه ...صدا كردن نام تو ... صدا ...صدا .......صدايي كه پشتت را مي لرزاند ....صدايي كه تا ابد تكانت مي دهد ...اين صدا را فراموش نكن ...تلاش نكن كه فراموش كني . نمي تواني ! به خدا نمي تواني ! ...تلاش بيهوده نكن ....بي چاره ! مگر نشنيده اي كه لا يمكن الفرار من حكومتك .... نشنيده اي ؟ بشنو خانم ! بشنو و تلاش بيهوده نكن كه رها شوي ... رها ...رها ....

 يادت مي آيد ؟

مدتهاست پرواز نكرده ام . ....رها..... " رها چون پرنده "  - باز هم -

  

داني كه مرغان مهاجر كم شكيبند ؟

هم در زمين هم آسمان هر جا غريبند

داني كه در غربت سخنها عاشقانه است ...؟؟

اين فصل را با من بخوان باقي فسانه است ...

 

 

« و تصمیم گرفته ام دیگر هیچ نگویم و دیگر هیچ ننویسم و دیگر هیچ نخوانم تا بسته بمانند چشمها و زبان و گوشی که تا الان فقط در متن حقیقت بودند و من گمان می کردم که وهم است و خیال...

گفتم  گفتم گاهي ترس از دست دادن چيزي بدتر است از تاسف نداشتنش .... ترسي كه انگار همه وجود ما را گرفته ..... اطميناني كه بر  از دست دادن داريم ...بر باختن 

برايت خواهم گفت ... برايت خواهم گفت كه يك شب ...شايد چند ماه پيش براي  همين روز ها ...براي سالها و سالهاي بعد تو گريه كردم ....براي خاطرات ......براي لحظه هاي خوبي كه قرنها بعد ...سالها بعد ...و جودت را مثال  خوره مي خورند و مي كنند .

لعنت به خاطرات خوب .  لعنت . ديدي از دست داديم ؟.... باختيم ...... راحت .

و هیچکس.. هیچکس نخواهد دانست که  پسرک در شب میلادش، بعد از خواندن آن خطوط..آن خطوط خاطره ها چگونه بارید.. بارید.. بارید.. برای اراده ای که مسخ شد.. برای روزگاری که در حقیقت او نبود.. و پسرک نشسته بود کنار پنجره با زانوهایی که در آغوش کشیده بود و سری که روی زانوها گذاشته بود در آن شب ابری ماه را دنبال می کرد و  می بارید می بارید می بارید تا آن که مُرد.. آن پسرک مُرد و جنازه اش تندیس مجنون شد برای آنکه نشان دهد هر آنچه را که بود..و ماند تا  آن روزی که  اسرافیل در صور بدمید... »   

خداحافظ    ....

 

بیست آبان ماه هشتاد و سه

بیست و شش رمضان


Posted at 04:24 pm by habib
حرف و حدیث 1  

Wednesday, August 25, 2004
بخشهایی از گاتاها کتاب مقدس زرتشت

هدف از زندگی، شاد و خوشبخت زيستن است ( بيش از30 بار واژه خوشبختی و شادی در گاتا ها تکرارشده). شاد و خوشبخت زيستن ميسر نيست مگر اينکه همگان در جامعه، از جمله جانوران و گياهان بتوانند با شادی و شکوفايی زندگی کنند. برای رسيدن به اين هدف مردمان بايد قانون هستی را ( که به آن ارتا يا اشا ميگويند) بياموزند

 اين قانون از سه اصل بنيادين بگونه زير در ست شده است

اولین قانون :جهان هستی و بويژه زندگی انسانها در هر لحظه از زمان بوسيله نبرد ميان دو نيروی بنيادين و خود آفريننده و ضد يکديگر شکل ميگيرد. مردمان اثر نبرد اين دو نيرو را در درون خود بصورت شادمانی يا غم زدگی، عشق و نفرت، دوستی و دشمنی، آرامش درونی يا نگرانی، دادگری يا بيداد گری، خوب يا بد، شکست و پيروزی، روشنی درونی يا تاريکی و غيره احساس ميکنند

به سرچشمه نيروهای مثبت که مردمان را بسوی خوشبختی پيش ميبرند اهورا مزدا گفته ميشود.  «اهورا»  يعنی هستی آفرين و «مزدا» به معنی خرد است. بنابراين اهورامزدا به معنی « نيروی خردزا»  يا «خدای خرد» ترجمه شده است

از ويژگيهای مردمانی که در راه اهورامزدا هستند، شاد زيستی و راستی در پندار و گفتار و کردار ميباشد

به سر چشمه نيروهای منفی يعنی نيروهايی که مردمان را به بدبختی و پسماندگی و غمزدگی ميبرند، انگرا ماينو يا اهريمن گفته ميشود. انگرا ماينو يعنی آشفتگی و خشم درونی که خرد ستيز است و چشم درونی را کور ميکند. از ويژ گيهای انگراماينو دروغ و ريا است. با اين ابزار است که او آگاهی را سرکوب و نا آگاهی را رواج ميدهد

دومين قانون : جهان بينی زرتشت ميگويد که در اين جهان هيچ نيرويی بدون وجود نيروی ضد خود نميتواند مفهومی داشته باشد. روز بدون شب، خوب بدون بد، آرامش درونی بدون نگرانی، عشق بدون نفرت و غيره هيچيک به تنهايی مفهومی نخواهند داشت. اگر چيزی در اين دنيا بخواهد به صورت نيرو در آيد بی درنگ نيروی مخالف خود را در برابر خود خواهد يافت

 سومین قانون : و چون اين جهان از نيروهای دوگانه ضد هم و مثبت و منفی درست شده، هستی در انسانها نيرويی بنام « آزادی گزينش» » گزاشته که بوسيله آن هر کس ميتواند از ميان دو نيروی ضد هم و در حال نبرد يکی را انتخاب کرده و در آن شرکت کند. ميان شادی و ماتمزدگی، دوستی و دشمنی، دادگری و بيدادگری، خرد و خرد ستيزی، راستی و دروغ، خوب و بد، آزادیو اختناق، سروری و بردگی و غيره يکی را گزينش کرده و در آن زندگی کند. چون آزادی گزينش با انسان است، بنا بر اين مسئوليت هم با اوست

 

 


Posted at 03:10 am by habib
حرف و حدیث 2  

Saturday, August 21, 2004
اردوی یک روزه گوهرنگ

سلام

قابل توجه بازدید کنندگان اصفهانی

وبلاگ گروهی گنگ خواب دیده برگزار می کند

اردوی یک روزه ی تفریحی فرهنگی کوهرنگ

زمان: 6/6/83 ساعت 5:30 بامداد

علاقه مندان می توانند جهت اعلام آمادگی با ایمیل   habib_ghazi@yahoo.com تماس حاصل فرمایند

موفق و پیروز باشید

بدرود

 


Posted at 01:42 pm by habib
حرفی بزن  

Wednesday, August 18, 2004
سوز

برای شنيدن خوانش شعر اينجا کليد کنيد

گر آه کنم زبان بسوزد
بگذر ز زبان جهان بسوزد
زین سوز که در دلم فتادست
می ترسم از آن که جان بسوزد
این سوز که از زمین دل خاست
بیمست که آسمان بسوزد
این آتش تیز را که در جانست
گر نام برم زبان بسوزد
شد تیغ زبان من چنان گرم
از سینه که تا میان بسوزد
مغزم همه سوختست و امروز
وقتست که استخوان بسوزد
گر بر گویم غمی که دارم
عالم همه جاودان بسوزد
صد آه کنم که هر یکی زو
دو کون بیک زمان بسوزد
عطار مگر که خام افتاد
شاید که ز ننگ آن بسوزد


Posted at 10:37 pm by habib
حرف و حدیث 3  

Friday, August 06, 2004
از مشهد الرضا

نشسته ام در سکوت و نگاه می کنم. این جا هر کسی حالی دارد. انسانهایی که هر کدامشان در این جایگاه حال و هوای دارند

اصلا انگار اینجاست که حس و حالی عجیب به آدمیان می دهد. صدا، صدای ذکر است.. بو، عطری شبیه یاس است.. و هوا، هوایست ملکوتی

به هر سوی نزر می کنی چهره های خیس و اشک بار آدمیانی را می نگری که با چیزی شبیه به حسرت و درد به آن پنجره های فولادی خیره شده اند و رودخانه ای خروشان از احساسات در درون آنان شناور است . این جا حرم است.. زکر است و گدایی و خجالت

این جا هر کسی مشغولِ خود است و مکلف به تالاش برای غسل تعمید خود... آیه هایی که هیاهوی این سقف ها پرواز می کنند حس و حالی اهورایی به آدمی هدیه می دهند و انسان را به ذکر وا می دارند

از زیر چهل چراغ بلند می شوم و به راه می افتم.. چشم که باز می کنم چند صندلی چرغ دار و چند پارچه ی سبز و چند تکه تناب جلوی خود می بینم.. در می یابم که باید روبروی پنجره ی فولاد باشم.. چه دلهایی این جا در انتظارند.. از بین جمعیت به جلو حرکت می کنم سعی در جستجوی چهره ها دارم.. به آرامی سر بر می دارم و برای لحظه هایی نگاهم در نگاه های مشبک این فولادها گره می خورد.. چه رازی در میان این چند ضلعی های مشبک است؟!.. صدایی انگار از پشت مرا می خواند.. مثل همان مقنی یزدی که همواره در کندن قنات صدا می زند آب.. آب.. آب

این جا آب قسمت می کنند و چه زلال و رفع کننده است این آب برای آدمیانی که انگار سالهاست تشنه بوده اند

صدای اذان بلند می شود.. کبوتران به پرواز در آمده اند ، مردم هم.. چه شوری در بند بند این اذان است.. از اینجا، از مشهد الرضا، برای تمام دوستان.. برای تمام آدمیان دعا خوهم کرد .. اگر پذیرفته شوند

به یادتان خواهم بود... بدرود

ح/ب/ی/ب


Posted at 11:11 am by habib
حرف و حدیث 2  

Tuesday, August 03, 2004
...

خوانش سروده های فروغ فرخ زاد و سهراب سپهری را کنار صفحه قرار دادم. البته آقای شکیبایی آنطور که باید و شاید صادق نبوده اند و به دلخواه خود سروده ها را ممیزی کرده اند، چرا؟ نمی دانم. تعجب برانگیز است، کتاب سروده های شاعر از وزارت ارشاد مجوز گرفته و بدون ممیزی نشر یافته و در بازار موجود است، آنوقت سروده را که می خواهند روی کاست یا سی دی بیاورند ممیزی اش می کنند، مگر قسمتهای مختلف وزارت ارشاد هر یک سازی را می زنند؟ یا آنقدر بلبشو دراین دیار است که هر کس هر کاری خواست می کند بدون اینکه جوابگو باشد. نتیجه اش چیست؟ بسط و گسترش پدیده ی ممیزی و پدید آوردن نسل هایی خودسانسور و جفای غیر قابل بخشش به شاعر، واقعا باید تاسف خورد
ببینیم کجاها را آقای شکیبایی ممیزی کرده اند
- سروده ی " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " مربوط به خانم فروغ فرخ زاد، دو قسمت را در سروده ی ایشان ممیزی کرده اند
« آنشب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت / آنشب که من عروس خوشه های اقاقی شدم / آنشب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود، / و آنکسی که نیمه ی من بود، به درون نطفه ی من بازگشته بود / و من در آینه می دیدمش، / که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود / و ناگهان صدایم کرد / و من عروس خوشه های اقاقی شدم ... »
« و آنچنان که در تحرک رانهایش می رفت / گوئی بکارت رؤیای پر شکوه مرا / با خود بسوی بستر می برد. »
- سروده ی " به علی گفت مادرش روزی "
« رو بند رخت / پیرهن زیرا و عرق گیرا / دست می کشیدن به تن همدیگه و حالی به حالی می شدن / انگار که از فکرای بد هی پُر و خالی می شدن »
* خوب است آقای شکیبایی توضیح دهند که چه استنباطی کرده اند از این قسمتهای مربوط به دو سروده ی فوق- سروده ی " مسافر " مربوط به سهراب سپهری. لینک کنار صفحه " منظومه ی مسافر، سهرابِ هفت ساله "
« زنان فاحشه در آسمان آبی شهر / شیار روشن " جت "ها را / نگاه می کردند »
* مثل اینکه آقای شکیبایی باور ندارند که زنان فاحشه هم انسان هستند و دارای حقوقی و می بایست گاه گاهی انسان در صحبتهایش یا نوشته هایش از آنها نیز یاد کند
مشکل می دانید چیست؟ مشکل این است که در این مملکت هر کس خود را همه کاره و صاحبنظر و کاردان آن تخصص و حرفه مورد نظر می داند. مهندس راه و ساختمان است مرغداری هم دارد، هم دکتر است هم معمار و هم کارخانه ی دستمال کاغذی دارد، هم فوتبالیست است هم هنرپیشه و هم خواننده، هم طلبه ی دین است هم اقتصاددان است و هم جامعه شناس و خبره در سیاست خارجه، و موارد دیگر. خب، یک هنرپیشه فقط بخاطر اینکه معروفیتی در جامعه دارد و همچنین صدای زیبایی، اقدام به خوانش سروده های یک شاعر می کند؛ بدون اینکه قواعد خوانش را بداند، کجا باید مکث کند، کجا باید « واو » را « و » و کجا باید « وُ » تلفظ کند، کجا باید صدا را بالا بکشد و کجا پایین، کجا باید سکوت کند و کجا باید حس بگیرد. حال این قواعد را که نمی داند هیچ، اقدام به ممیزی سروده های شاعر نیز می کند.
بینید بطور یقین تا بحال اقدام به خواندن شعرهای حافظ یا مولوی یا دیگر شاعران کلاسیک کرده اید، آیا موفق بوده اید درست بخوانید؟ اکثریت خواهند گفت نه. خب، وقتی درست نمی خوانید یقین متوجه ی منظور شاعر نمی شوید، باید هم قواعد خوانش را بدانید و هم تمرین و ممارست بسیار کرده باشید. سعی خواهم کرد در آینده خوانش شعرهای حافظ را کنار صفحه بگذارم و آنوقت خودتان مقایسه کنید ببینید طرز خواندن صحیح چگونه است. البته اگر انسان در جمع دوستان اقدام به خوانش سروده های شاعران کند و قواعد خوانش و دیگر مسائل را رعایت نکند مشکلی
نیست، ولی اگر بخواهد آنرا نوار و سی دی کند و به بازار ارائه دهد آنوقت مشکل است

ح/ب/ی/ب


Posted at 01:09 am by habib
حرف و حدیث 2  

Thursday, July 29, 2004
ربوار

به مادرم گفتم دیگر تمام شد
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
...

سلام.. شاید روزهایی این خانه را ننویسم.. سفری در پیش است.. به دور ها و دیر ها
...
خداحافظ
- ح/ب/ی/ب


Posted at 12:49 am by habib
حرف و حدیث 3  

Monday, July 26, 2004
ایستگاه

بر لبه زندگی ایستاده ام، و از میان مِه زرد بویناک به سیاهی بادگیر فرودست

می نگرم و می اندیشم که در زیر آن لجنزار، چه چیزی نهفته است.

اینهمه پیچیدگی در نظرم فقط موجهایی هستند که بر روی شنهای ساحل، آرام

به سوی دریا بر می گردند. خداوندا ! تو کجایی؟ من به تو نیازمندم، به یاد تو،

به عشق، به انسانیت.

این هفته نزد یک روانپزشک می روم.فقط برای دیدار شما، میخواهم بدانم که هستم،

هستی. و همه چیز درست سر جای خودش است.و براستی به شما(خداوند) نیازمندم.

یه یک پدر نیاز دارم.به یک مادر. به عاقل تر و بزرگتر، تا روی شانه هایش گریه کنم.

با خداوند حرف می زنم.اما آسمان خالیست و افلاک و ستارگان بی اعتنا در گردش اند

و من گریه می کنم.

 

خداوندا که مرا دلداری خواهد داد؟

 

محسن


Posted at 11:42 pm by habib
حرف و حدیث 2  

ابر به دریا

ابر بارنده به دریا می گفت

گر نبارم تو کجا دریایی؟

زیر لب خنده کنان دریا گفت

ابر بارنده تو هم ازمایی


 

با عرض معذرت از شما دوستان به خاطر تاخیر در به روز شدن وب لاگ منتظر دستان پر مهر شما هستیم

 


Posted at 01:17 am by habib
حرف و حدیث 7  

Next Page